
آخر هفته اتفاقی بهم افتاد که هیچوقت تو زندگیم فک نمیکردم سرم بیاد همین ینی انسان چقد میتونه مغرور و سرکش باشه...پیش خواهرم بودم چن روزی پنجشنبه تو ولنجک وقتی از بیرون برمیگشتیم یه لحظه یه کمری با سررررعت یهو نمیدونم چجوری پیچید جلو من زد بهم و فهمبدم پرت شدم اون ثانیه ای ک رو هوا بودم تنها چیزی ک بهش فک میکردم این بود که خدایا سرم فقط نخوره زمین نخوره جایی یهو ...رسیدم زمین پرت شدم روش دیدم سرم نخ...
ادامه مطلب
دختری با کفشهای کتانی2 خدایا زندگی ام را به خودت گره بزن.گره کور! تو خوبی و این همه ی اعتراف هاست تاريخ یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۹۵سـاعت 22:5 نويسنده سمیرا| | ...
ادامه مطلب